تاريخ : پنج‌شنبه 28 بهمن 1395 | 08:40 | نويسنده : behrooz24

 

ای همه آرامشم از ، تو پریشانت نبینم

چون شب خاکستری ، سر در گریبانت نبینم

 

ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی

همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم

 

ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره 

در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

 

مرغک عاشق ، کجا شد شور آواز قشنگت

در قفس چون قلب خود ، هر لحظه نالانت نبینم

 

قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر

گریه ی دریاچه ها را تا به دامانت نبینم

  

کاشکی قسمت کنی غم های خود را با دل من

تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم

 

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم


تاريخ : پنج‌شنبه 28 بهمن 1395 | 08:40 | نويسنده : behrooz24
 

مگر ستاره ی شب ِ سیاه تو نبوده ام!؟

تو ماه من نبوده ای و ماه تو نبوده ام !؟

 

نبودن و ندیدنت عذاب می دهد مرا

و فکر اینکه عشق دلبخواه تو نبوده ام

 

نشسته شانه ها ی من به پای اشک ها ی تو

مگو که هیچ وقت ، تکیه گاه تو نبوده ام

 

برو ؛ ولی قبول کن ! به باد داده ای مرا

خیال می کنم که در پناه تو نبوده ام

 

مرا رها کن و بگو به هر که دوست داری اش :

بهانه ی قشنگ اشتباه تو نبوده ام !

 

بگو نمی شناسی ام ! بگو ندیده ای مرا !

بگو مسافر غریب راه تو نبوده ام !

 

سکوت کرده ای و شب ، مرا شکسته در خودش

چگونه باورم شود که ماه تو نبوده ام ؟


تاريخ : پنج‌شنبه 28 بهمن 1395 | 08:40 | نويسنده : behrooz24

 

نمیخوام کنارم نباشی ولی...

نمیخوام که آرامشت کم بشه

دعا کن که این لعنتی بعد تو

خودش باشه و باز آدم بشه ...

 

یه حسی منو سمت من میکشه

به حدی که دنبال تنهایی ام

نمیخوام که باشی ولی کم بشی

ببخشم که انقدر رؤیایی ام

 

تو هستی و فردای من مبهمه

تو باید بری تا که معلوم بشم

من و خونه دلتنگ آرامشیم

دلم لک زده باز آروم بشم

 

دعا کن من و دردسر کم بشیم

دعا کن که قلبم به تو لج کنه

دعا کن که بعد از تو راه منو

خدا سمت دیوونگی کج کنه

 

نمیشه دلم رو بگیرم ازت

ولی میشه باور کنم راحتی

برو حرفی از خنده هامون نزن

برو جون من...

دختر لعنتی...

 

 

محمد رضا طباطبایی


تاريخ : پنج‌شنبه 28 بهمن 1395 | 08:40 | نويسنده : behrooz24

همان قدر که زن را باید فهمید

مرد را هم باید درک کرد

همانقدر که زن، بودن می خواهد

مرد هم اطمینان می خواهد

همانقدر که باید قربان صدقه ی رویِ ماهِ بی آرایشِ زن رفت

باید فدایِ خستگی هایِ مرد هم شد

همانقدر که باید بی حوصلگی هایِ زن را طاقت آورد

کلافگی هایِ مرد را باید فهمید ...


تاريخ : پنج‌شنبه 28 بهمن 1395 | 08:40 | نويسنده : behrooz24
 

تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست

یا نگاهم بکند چشم تو مجبور که نیست

شده یک روز بیایی به دلم سر بزنی؟

با تو اَم! خانه ی تنهایی من دور که نیست

آن که با دسته گلی حرف دلش را می زد

پرِ درد است ولی مثل تو مغرور که نیست

نازنین، عشق که نه، اخم شما قسمت ماست

عاشقی های تو با این دل رنجور که نیست

تو مرا دیدی و از دور به بیراهه زدی

تو نگو نه، دل دیوانه ی من کور که نیست

خواستم دل بکنم از تو ولی حیف نشد

لعنتی غیرِ تو با هیچ کسی جور که نیست

مشکل اینجاست نگفتی تو به من، می دانم

تو نمی خواهی عزیزت بشوم، زور که نیست!

 

زهرا حسینی


تاريخ : پنج‌شنبه 28 بهمن 1395 | 08:40 | نويسنده : behrooz24

 

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی دردمند را

شاید که پیش ازین ، نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی  سردر کمند را

 

بگذار سر به سینه من تا بگویمت

اندوه چیست ؟ عشق کدام است ؟ غم کجاست ؟

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمری است در هوای تو از آشیان جداست

 

دلتنگم ، آن چنان که اگر ببینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین ، که هیچ وفا نیست با منت

 

تو آسمان آبی آرام و روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

 

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب

بیمار خنده های توام بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب


تاريخ : پنج‌شنبه 28 بهمن 1395 | 08:40 | نويسنده : behrooz24

 

دیگر بهار هم سرحالم نمیکند

چیزی شبیه گریه زلالم نمیکند

 

پاییز زرد هم که خجالت نمیکشد

رحمی به باغ رو به زوالم نمیکند

 

آه ای خدا !!! مرا به کبوتر شدن چه کار؟

وقتی که سنگ، رحم به بالم نمیکند

 

مبهوت مانده ام که چرا چشمهای شب

دیگر اسیر خواب و خیالم نمیکند 

 

این اولین شب است که بوی خیال تو

درگیر فکرهای محالم نمیکند

 

حالا کـه روزگار قشنــــگ و مدرنتـان

جز انفـعـال ، شـامل حالــم نمی کند،

 

باید به دستـهای مسلّح نشان دهم

حتـــی سکـوت آیـنـه ، لالـم نمی کند 

 

فرهاد صفریان


تاريخ : پنج‌شنبه 28 بهمن 1395 | 08:40 | نويسنده : behrooz24

 

تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود 

سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود

 

به چشم فرش زیـر پـا ، سقف که مبتلا شود

روز وصـالشان کسی خانه خـراب می شود

 

کـنـار قـله های غـم ، نخوان برای سـنـگ ها

کوه که بغض می کند سنگ،مذاب می شود

 

بـاغ پر از گُلی که شب نظر به آسـمـان کند

صبح به دیگ می رود ؛ غنچه گلاب می شود

 


چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران

گلایه هم که می کنم ، شعر حساب می شود


تاريخ : پنج‌شنبه 28 بهمن 1395 | 08:40 | نويسنده : behrooz24

 

ای همه آرامشم از ، تو پریشانت نبینم

چون شب خاکستری ، سر در گریبانت نبینم

 

ای تو در چشمان من یک پنجره لبخند شادی

همچو ابر سوگوار این گونه گریانت نبینم

 

ای پر از شوق رهایی رفته تا اوج ستاره 

در میان کوچه ها افتان و خیزانت نبینم

 

مرغک عاشق ، کجا شد شور آواز قشنگت

در قفس چون قلب خود ، هر لحظه نالانت نبینم

 

قصه دلتنگیت را خوب من بگذار و بگذر

گریه ی دریاچه ها را تا به دامانت نبینم

  

کاشکی قسمت کنی غم های خود را با دل من

تا که سیل اشک را زین بیش مهمانت نبینم

 

تکیه کن بر شانه ام ای شاخه نیلوفرینم

تا غم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم


تاريخ : پنج‌شنبه 28 بهمن 1395 | 08:40 | نويسنده : behrooz24
 

مگر ستاره ی شب ِ سیاه تو نبوده ام!؟

تو ماه من نبوده ای و ماه تو نبوده ام !؟

 

نبودن و ندیدنت عذاب می دهد مرا

و فکر اینکه عشق دلبخواه تو نبوده ام

 

نشسته شانه ها ی من به پای اشک ها ی تو

مگو که هیچ وقت ، تکیه گاه تو نبوده ام

 

برو ؛ ولی قبول کن ! به باد داده ای مرا

خیال می کنم که در پناه تو نبوده ام

 

مرا رها کن و بگو به هر که دوست داری اش :

بهانه ی قشنگ اشتباه تو نبوده ام !

 

بگو نمی شناسی ام ! بگو ندیده ای مرا !

بگو مسافر غریب راه تو نبوده ام !

 

سکوت کرده ای و شب ، مرا شکسته در خودش

چگونه باورم شود که ماه تو نبوده ام ؟


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران