تاريخ : دوشنبه 09 اسفند 1395 | 08:57 | نويسنده : behrooz24

پروازی و صدات به خاطر سپردنی ست

بادی و جای سیلی ات از یاد بردنی ست

 

اشکی نمانده پلک برای تو وا کند

بغضی که غصه ی تو در آن است، خوردنی ست

 

پاییز باش و آبروی برگ را بریز

پیراهنی که تن به تو نسپرده مُردنی ست

 

در من صدای پای تو از حد گذشته است

آمد شُد ِ تو مثل نفس ناشمردنی ست

 

کی حال شعله ی تو به من دست می دهد؟؟؟

آتش اگر که دست تو باشد فشردنی ست.......


تاريخ : دوشنبه 09 اسفند 1395 | 08:57 | نويسنده : behrooz24

ای آرزوی اولین گام ِ رسیدن
بر جاده‌های بی‌سرانجام ِ رسیدن

كار جهان جز بر مدار آرزو نیست
با این همه دل‌های ناكام ِ رسیدن

كی می‌شود روشن به رویت چشم من، كی؟
وقتِ گل نی بود هنگام ِ رسیدن؟

دل در خیال رفتن و من فكر ماندن
او پخته‌ی راه است و من خام ِ رسیدن

بر خامی‌ام نام ِ تمامی می‌گذارم
بر رخوت درماندگی نام ِ رسیدن

هرچه دویدم جاده از من پیش‌تر بود
پیچیده در راه است ابهام ِ رسیدن

از آن كبوترهای بی‌پروا كه رفتند
یك مشت پر جا مانده بر بام ِ رسیدن

ای كالِ دور از دسترس، ای شعر تازه
می‌چینمت اما به هنگام ِ رسیدن.......


تاريخ : دوشنبه 09 اسفند 1395 | 08:57 | نويسنده : behrooz24

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام

 

نه دل آزرده، نه دلتنگ، نه دلسوخته ام

یعنی از عمر گران هیچ نیندوخته ام

 

پاسخ ساده ی من سخت تر از پرسش توست

عشق درسی ست که من نیز نیاموخته ام

 

رو سیاه محک عشق شدن نزدیک است

سکه ی «قلب» زیانی ست که نفروخته ام

 

برکه ای گفت به خود، ماه به من خیره شده ست

ماه خندید که من چشم به «خود» دوخته ام

 

شده ام ابر که با گریه فرو بنشانم

آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام


تاريخ : دوشنبه 09 اسفند 1395 | 08:57 | نويسنده : behrooz24

سلام عشق قدیمی؛ سلام آقای ِ ...

چقدر حس قشنگی است این که جا پای ِ _

شما شبی بگذارم اگر چه می دانم

شما بزرگترید از تمام دنیای ِ _

غریب و کوچک من ... نه؛ نمی شود یک بار

کمی مماس شود بال من و پرهای ِ....؟؟؟

همیشه من ته دره ولی شما انگار

همیشه دورتر از من، درست بالای ِ ...

که ... نقطه چین بگذارم چقدر حرفم را ...

چقدر گریه کنم هی تمامِ شب های ِ ...

نمی شود به شما گفت « دوســ... » من آخر

بگو چه کار کنم تا کمی دلت جای ِ.......


تاريخ : دوشنبه 09 اسفند 1395 | 08:57 | نويسنده : behrooz24

گوشه ی چشم بگردان و مقدر گردان 

ما که هستیم در این دایره ی سرگردان؟

 

دور گردید و به ما جرات مستی نرسید

چه بگوییم به این ساقی ساغر گردان؟

 

این دعایی ست که رندی به من آموخته است:

بار ما را نه بیفزا، نه سبک تر گردان

 

غنچه ای را که به پژمرده شدن محکوم است

تا شکوفا نشده بشکن و پر پر گردان

 

من کجا بیشتر از حق خودم خواسته ام؟؟؟

مرگ حق است، به من حق مرا برگردان.......


تاريخ : دوشنبه 09 اسفند 1395 | 08:57 | نويسنده : behrooz24

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم 

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

 

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

 

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

 

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

 

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای در آیم به در برند به دوشم

 

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب نکرده ست از انتظار تو دوشم

 

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

 

به زخم خورده حکایت کنم به دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

 

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن؟ چو پند می ننیوشم

 

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم........


تاريخ : دوشنبه 09 اسفند 1395 | 08:57 | نويسنده : behrooz24

هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما 
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا
هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد
هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر  
هزار بار نبرده
هزار بوک و مگر
هزار حرف نگفته
هزار راه نرفته
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ...
مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو 
سنگ تمام بگذاری.......


تاريخ : دوشنبه 09 اسفند 1395 | 08:57 | نويسنده : behrooz24

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر

سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم

زلف را حلقه مکن تا نکنی در بندم

طره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم

غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم

رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم

قد برافراز که از سرو کنی آزادم

شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را

یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم

شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه

شور شیرین منما تا نکنی فرهادم

رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس

تا به خاک در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی

من از آن روز که دربند توام آزادم.......


تاريخ : دوشنبه 09 اسفند 1395 | 08:57 | نويسنده : behrooz24

طلوع می کند آن آفتاب پنهانی

ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم می پرد نشانه ی چیست؟

شنیده ام که می آید کسی به مهمانی

کسی که سبزتر است از هزار بار بهار

کسیشگفت کسیآن چنان که می دانی

کسی که نقطه ی آغاز هر چه پرواز است

تویی که در سفر عشق خط پایانی

تویی بهانه ی آن ابرها که می گریند

بیا که صاف شود این هوای بارانی

تو از حوالی اقلیم هر کجا آباد

بیا که می رود این شهر رو به ویرانی

کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق

بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی.......


تاريخ : دوشنبه 09 اسفند 1395 | 08:57 | نويسنده : behrooz24

شب فراق که داند که تا سحر چند است

مگر کسی که به زندان عشق دربند است

گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم

کدام سرو به بالای دوست مانند است

پیام من که رساند به یار مهرگسل

که برشکستی و ما را هنوز پیوند است

قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست

به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است

که با شکستن پیمان و برگرفتن دل

هنوز دیده به دیدارت آرزومند است

بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست

به جای خاک که در زیر پایت افکنده‌ست

خیال روی تو بیخ امید بنشانده‌ست

بلای عشق تو بنیاد صبر برکنده‌ست

عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی

به زیر هر خم مویت دلی پراکند است

اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی

گمان برند که پیراهنت گل آکند است

ز دست رفته نه تنها منم در این سودا

چه دستها که ز دست تو بر خداوند است

فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست

بیا و بر دل من بین که کوه الوند است

ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق

گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است.......


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران