تاريخ : دوشنبه 09 اسفند 1395 | 08:57 | نويسنده : behrooz24

هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم 

نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

 

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

 

حکایتی ز دهانت به گوش جان من آمد

دگر نصیحت مردم حکایتست به گوشم

 

مگر تو روی بپوشی و فتنه باز نشانی

که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم

 

من رمیده دل آن به که در سماع نیایم

که گر به پای در آیم به در برند به دوشم

 

بیا به صلح من امروز در کنار من امشب

که دیده خواب نکرده ست از انتظار تو دوشم

 

مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم

که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم

 

به زخم خورده حکایت کنم به دست جراحت

که تندرست ملامت کند چو من بخروشم

 

مرا مگوی که سعدی طریق عشق رها کن

سخن چه فایده گفتن؟ چو پند می ننیوشم

 

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل

وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم........



💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران