شب فراق که داند که تا سحر چند است
مگر کسی که به زندان عشق دربند است
گرفتم از غم دل راه بوستان گیرم
کدام سرو به بالای دوست مانند است
پیام من که رساند به یار مهرگسل
که برشکستی و ما را هنوز پیوند است
قسم به جان تو گفتن طریق عزت نیست
به خاک پای تو وان هم عظیم سوگند است
که با شکستن پیمان و برگرفتن دل
هنوز دیده به دیدارت آرزومند است
بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست
به جای خاک که در زیر پایت افکندهست
خیال روی تو بیخ امید بنشاندهست
بلای عشق تو بنیاد صبر برکندهست
عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی
به زیر هر خم مویت دلی پراکند است
اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی
گمان برند که پیراهنت گل آکند است
ز دست رفته نه تنها منم در این سودا
چه دستها که ز دست تو بر خداوند است
فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست
بیا و بر دل من بین که کوه الوند است
ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق
گمان برند که سعدی ز دوست خرسند است.......
نیستی نبودنت مرگ عجیبی دارد...
بی کسی دربدری حس غریبی دارد...
رفتی از رفتن تو غنچه ی دل پژمرده است
عاشق زار ببین درد مهیبی دارد...
حسرت روز و شبم دیدن یک لبخندت...
دیده ی مست تو اما چه فریبی دارد...
سوز و ساز و همه ی راز و نیازم ز تو شد ...
وادی عشق تو الحق چه نشیبی دارد...
آی ای غنچه ی زیبا سخن و خوش لبخند...
گردش عمر بدونت، چه نصیبی دارد؟؟؟
بعد تو لبخند از لبهای من خشکید و رفت ...
دل مدام از زهر هجر ات ساغری نوشید و رفت...
تا تو بودی در سرم شور و هوای عشق بود...
حال جایش را به سردرد غم ات بخشید و رفت...
تا تو بودی این دلم لبریز از امید بود...
شور و امید به یأس ام دلنشین نالید و رفت...
آتش عشقت به جانم تو فکندی و کنون...
باز آی و بین که آتش خانه ام سوزید و رفت...
ناله ی مرغ سحرگاه از پی مستی نبود...
آه میکرد و دلش را از جهان بُبرید و رفت...
برو...
نیا...
بلاک کن مرا از دانه به دانه ی خانه های مجازی ات...
در جهان واقعی ات که نیستم در جهان مجازی ات باشم که چه!؟ زندگی همین یک بار است...
بگذار هر چه می شود بشود...
"دوستت دارم و این تنها حرفی ست که پس نمی گیرم!"...
حالا برو...
آرام و سلانه هم نه، چهار تا پا از در و همسایه قرض بگیر و دوان دوان برو...
می خواهم ببینم کجا را قرار است بگیری!؟؟ زندگی همین یک بار بود، تکرار نمیشود!...
به دیوارها آگهی زدم :
"از یابنده تقاضا می کنم بمیرد!"
گفتم مگر به صبر فراموش من شوی
کی گفتم آفت خرد و هوش من شوی ؟
فریاد را به سینه شکستم که خوشترست
آگه به دردم از لب خاموش من شوی
سوزد تنم در آتش تب، ای خیال او
ترسم بسوزمت چو هماغوش من شوی
ای اشک ، نقش عشق وی از جان من بشوی
شاید ز راه لطف خطا پوش من شوی
سیمین ز درد کرده فراموش خویش را
اما تو کی شود که فراموش من شوی ؟

هفت میلیارد آدم و فقط با یکی از آنها احساس تنهایی نمی کنی
و خدا نکنه که آن یک نفر تنهایت بگذارد،
آنوقت حتی با خودت هم غریبه میشوی . . .

این روزها سخاوت باد صبا کم است
یعنی خبر ز سوی تو این روزها کم است
اینجا کنار پنجره تنها نشسته ام
در کوچه ای که عابر درد آشنا کم است
من دفتری پر از غزلم، ناب ناب ناب
چشمی که عاشقانه بخواند مرا کم است
باز آ ببین که بی تو در این شهر پر ملال
احساس ، عشق ، عاطفه ، یا نیست یا کم است
اقرار می کنم که در اینجا بدون تو
حتی برای آه کشیدن هوا کم است
دل در جواب زمزمه های بمان من
می گفت می روم که در این سینه جا کم است
غیر از خدا که را بپرستم؟ تو را ، تو را
حس می کنم برای دلم یک خدا کم است
اولــی رو کـه اشــتـبـاه بـــسـتی ،
تــا آخـــرش اشـــتـبـاه مـــیـری !
بــــدبـخـتـی ایــنـه کـه ؛
زمــانی بـه اشـــتـبـاهـت پـــی می بـری کـه رســیـدی بـه آخــــرش . . .