تاريخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 | 09:06 | نويسنده : behrooz24
امامان معصوم(ع)در سخنان خود، همواره انسان ها را در مشکلات و سختی ها به گفتن برخی ذکرها سفارش کرده اند.
چهار ذکر ارزشمند آرامش بخش
وارث: برخی از ذکرها وجدد دارند که همچون دارو برای درمان دردها می ماند و گفتن آن نسخه ای از جانب امامان معصوم(ع).
امام صادق (ع) در این باره می‌فرمایند: در شگفتم برای کسی که از چهار چیز بیم دارد، چگونه به چهار چیز پناه نمی‌برد؟
 
 
1.در شگفتم برای کسی که ترس بر او غلبه کرده، چگونه به این ذکر پناه نمی‌برد!
حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكيلُ
 
سوره آل عمران، آيه ۱۷۱
 
2.در شگفتم برای کسی‌که اندوهگین است، چگونه به این ذکر پناه نمی‌برد
لَا إِلَهَ إِلَّا أَنْتَ سُبْحَانَکَ إِنِّی کُنْتُ مِنْ الظَّالِمِینَ.
 
سوره انبيا، آيه ۸۷
 
3.در شگفتم برای کسی‌که مورد مکر و حیله واقع شده، چگونه به این ذکر پناه نمی‌برد.
اُفوِّضُ أمری إلَی الله إنّ الله بصیرٌ بالعباد.
 
سوره غافر، آیه ۴۴
 
4.در شگفتم برای کسی‌که طالب دنیا و زیبایی‌های دنیاست، چگونه به این ذکر پناه نمی‌برد
مَا شَاءَ اللَّهُ لاَ قُوَّةَ إِلاَّ بِاللَّهِ
 
منبع:من لا یحضره‌الفقیه، ج۴
 

تاريخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 | 09:05 | نويسنده : behrooz24
تاريخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 | 09:03 | نويسنده : behrooz24
در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می کردند. پدر خانواده از اینکه دختر 5 ساله‏ شان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می‏آمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود. صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا، این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز کرد. داخل جعبه خالی بود! پدر با عصبانیت فریاد زد: مگر نمی دانی وقتی به کسی هدیه می دهی باید داخل جعبه چیزی هم بگذاری؟ اشک از چشمان دخترک سرازیر شد و با اندوه گفت: بابا جان، من پول نداشتم ولی در عوض هزار بوسه برایت داخل جعبه گذاشتم. چهره پدر از شرمندگی سرخ شد، دختر خردسالش را بغل کرد و او را غرق بوسه کرد.


تاريخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 | 09:03 | نويسنده : behrooz24
همیشه به این فکر میکردم که چرا ولنتاین باید اینطوری باشه؟!

یعنی یه سری آدم از روی چشم و هم چشمی و اینکه خودشونو نشون بدن

یه سری مراسما برگزار میکنن و کادو های آنچنانی میدن

که گاهی اوقات در توان خودشون هم نیست!

همیشه به این فکر میکردم که چرا ما واسه واژه ی عشق مراسمی به اسم ولنتاین داریم

و آیا تو اون روز واقعا عاشقیم؟! یا میخوایم ادای عاشقا رو در بیاریم؟!

همیشه به این فکر میکردم کهچرا نباید کادوی ولنتاینمون یه بوسه از ته دل باشه

یا اینکه تو اون روز به جای دادن هدیه های رنگارنگ بیایم دستای همدیگه رو بگیریم

و به همدیگه قول بدیم که سال بعد همین روز بازم با هم باشیم!!

به خدا بودنامون ارزشش از هر کادویی بالا تره!

بیایم قدر این بودنا رو بدونیم قبل از اینکه دیر بشه!!

 


تاريخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 | 09:03 | نويسنده : behrooz24
هر وقت دلتنگ شدی

به آسمان نگاه کن

کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد

و منتظر توست

اشکهای تو را پاک می کند

و دستهایت را صمیمانه می فشارد

تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت

به یاد داشته باش

هر وقت دلتنگ شدی

به آسمان نگاه کن

و اگر باور داشته باشی

می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند

باور کن که با او هرگز تنها نیستی

هرگز

فقط کافی است

عاشقانه به اسمان نگاه کنی …

 


تاريخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 | 09:03 | نويسنده : behrooz24
تخیل و فکر و خیال مثل قیچی ذهن است ,

این قیچی شبانه روز در حال بریدن تصاویر است.

آدمی در ذهن خود تصاویری را می بیند.

و دیر یا زود در دنیای بیرون با آفریده های ذهنش مواجه می شود

 


تاريخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 | 09:03 | نويسنده : behrooz24


تاريخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 | 09:03 | نويسنده : behrooz24
قریب به ۴۰ سال پیش در اطراف شهر قزوین در روستایی در دامنه کوه های الموت دانش آموز و دختر ساده و پاکی می زیست به نام سوری. داستان از اینجا شروع می شود که سوری علاقمند و عاشق سرباز معلم خود به اسم ایوب می شود.غافل از اینکه او همسر و فرزند دارد.

پس از مدتی معلم به قصد خانه و همسر روستا را ترک می کند. سوری هم که عاشقی دل باخته بود خانه و کاشانه ی خود را رها می کند و به دنبال معشوق خود راهی شهر اردبیل می شود و پس از پرس و جوی زیاد خانه ی عشق خود را می یابد ولی وقتی در را می زند، زن او را می بیند.

سوری وقتی خود را فریب خورده می بیند دچار جنون شده و در کوچه پس کوچه های شهر اردبیل آواره می شود و تا به امروز در این دیار با آبرو زندگی می کند.


تاريخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 | 09:03 | نويسنده : behrooz24

پسرکی دو سیب در دست داشت،

مادرش گفت: یکی از سیب هاتو به من میدی؟

پسرک یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب !

لبخند روی لبان مادر خشکید! سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده،

اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت: بیا مامان!

این یکی، شیرین تره!!!!

مادر، خشکش زد، چه اندیشه ای با ذهن خود کرده بود!

 

تاريخ : یکشنبه 01 اسفند 1395 | 09:03 | نويسنده : behrooz24


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران