یعنی یه سری آدم از روی چشم و هم چشمی و اینکه خودشونو نشون بدن
یه سری مراسما برگزار میکنن و کادو های آنچنانی میدن
که گاهی اوقات در توان خودشون هم نیست!
همیشه به این فکر میکردم که چرا ما واسه واژه ی عشق مراسمی به اسم ولنتاین داریم
و آیا تو اون روز واقعا عاشقیم؟! یا میخوایم ادای عاشقا رو در بیاریم؟!
همیشه به این فکر میکردم کهچرا نباید کادوی ولنتاینمون یه بوسه از ته دل باشه
یا اینکه تو اون روز به جای دادن هدیه های رنگارنگ بیایم دستای همدیگه رو بگیریم
و به همدیگه قول بدیم که سال بعد همین روز بازم با هم باشیم!!
به خدا بودنامون ارزشش از هر کادویی بالا تره!
بیایم قدر این بودنا رو بدونیم قبل از اینکه دیر بشه!!
به آسمان نگاه کن
کسی هست که عاشقانه تو را می نگرد
و منتظر توست
اشکهای تو را پاک می کند
و دستهایت را صمیمانه می فشارد
تو را دوست دارد فقط به خاطر خودت
به یاد داشته باش
هر وقت دلتنگ شدی
به آسمان نگاه کن
و اگر باور داشته باشی
می بینی ستاره ها هم با تو حرف میزنند
باور کن که با او هرگز تنها نیستی
هرگز
فقط کافی است
عاشقانه به اسمان نگاه کنی …
این قیچی شبانه روز در حال بریدن تصاویر است.
آدمی در ذهن خود تصاویری را می بیند.
و دیر یا زود در دنیای بیرون با آفریده های ذهنش مواجه می شود

پس از مدتی معلم به قصد خانه و همسر روستا را ترک می کند. سوری هم که عاشقی دل باخته بود خانه و کاشانه ی خود را رها می کند و به دنبال معشوق خود راهی شهر اردبیل می شود و پس از پرس و جوی زیاد خانه ی عشق خود را می یابد ولی وقتی در را می زند، زن او را می بیند.
سوری وقتی خود را فریب خورده می بیند دچار جنون شده و در کوچه پس کوچه های شهر اردبیل آواره می شود و تا به امروز در این دیار با آبرو زندگی می کند.

پسرکی دو سیب در دست داشت،
مادرش گفت: یکی از سیب هاتو به من میدی؟
پسرک یک گاز بر این سیب زد و گازی به آن سیب !
لبخند روی لبان مادر خشکید! سیمایش داد می زد که چقدر از پسرکش ناامید شده،
اما پسرک یکی از سیب های گاز زده را به طرف مادر گرفت و گفت: بیا مامان!
این یکی، شیرین تره!!!!
مادر، خشکش زد، چه اندیشه ای با ذهن خود کرده بود!
