تاريخ : چهارشنبه 20 اسفند 1393 | 11:13 | نويسنده : behrooz24

می خواهمت،می دانی اما باورت نیست

فکری به جز نامهربانی در سرت نیست

دیگر شدی هر چند ، اما من همانم

آری همان شوری که در سر دیگرت نیست

من دوستت دارم تمام حرفم این است

حرفی که عمری گفتم اما باورت نیست

من آسمانی بی کران ، روحی بلندم

باور کن این کوتاهی از بال وپرت نیست

ای کاش درآغاز با من گفته بودی

وقتی توان آمدن تا آخرت ... نیست !

« ناصر فیض »

--------------------------------------------------------------------------------------------

 

میخواهمت میدانی اما باورت نیست

 

فکری به جز نامهربانی در سرت نیست

 

دیگر شدی هرچند ، امّا من همانم

 

آری همان شوری که دیگر در سرت نیست

 

من دوستت دارم تمام حرفم این است

 

حرفی که عمری گفتم اما باورت نیست

 

من آسمانی بی کران،روحی بلندم

 

باور کن این کوتاهی از بال و پرت نیست

 

ای کاش از آغاز با من گفته بودی

 

وقتی توان آمدن تا آخرت نیست

 

«ناصر فیض»

----------------------------------------------------------------------------------------------

 

 

نیامدم که بخواهم کنار من باشی

 

میان این همه بیگانه یار من باشی

 

دلم گرفته تر از بغض مهربان شماست

 

مباد آن که شما غمگسار من باشی

 

تو ای ستاره ی وحشی که کهکشان زادی

 

مخواه روی زمین بر مدار من باشی

 

من از اهالی عشقم، نه از حوالی جبر

 

خطاست این که تو در اختیار من باشی

 

ولی، نه! من که در اینجا دچار پاییزم

 

چگونه از تو نخواهم بهار من باشی

 

تو می توانی از آن چشم های خورشیدی

 

دریچه ای به شب سرد و تار من باشی

 

همیشه کوه بمان تا همیشه نام تو را

 

صدا کنم که مگر اعتبار من باشی

 

 

 

«ناصر فیض»

 

 


تاريخ : چهارشنبه 20 اسفند 1393 | 11:13 | نويسنده : behrooz24

در نگاهت  رنگ  آرامش  نمایان  می شود.

آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود.

آرزوهایم  همین  کاخــی  کـــه  برپا  کرده ام

زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود.

خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو

دامن پرهیـــز  من  تسلیـم  شیطان  می شود.

آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست

گرچـه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود.

عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر

یک نفر  با  خاطراتش  تیـر  باران  می شود.

«محمد حسین بهرامیان »


تاريخ : چهارشنبه 20 اسفند 1393 | 11:13 | نويسنده : behrooz24

تویی بهانه ام اما بهانه ای که ندارم


گذاشتم سر خود را به شانه ای که ندارم

تمام عمر کشاندی مرا به سوی نگاهت


تمام عمر به سوی نشانه ای که ندارم

چگونه حرف دلم را به چشم هات بگویم

قصیده ای که نگفتم، ترانه ای که ندارم

مرا رها کن و بگذار در قفس بنشینم


که دلخوشم به همین آب و دانه ای که ندارم

«سید حمید رضا برقعی»


تاريخ : چهارشنبه 20 اسفند 1393 | 11:13 | نويسنده : behrooz24
كی رفته ای ز دل كه تمنا كنم تو را؟


كی بوده ای نهفته كه پیدا كنم تو را؟


غیبت نكرده ای كه شوَم طالب حضور


پنهان نگشته ای كه هویدا كنم تو را


با صد هزار جلوه برون آمدی كه من


با صد هزار دیده تماشا كنم تو را


چشم به صد مجاهده آیینه ساز شد


تا من به یك مشاهده شیدا كنم تو را


بالای خود در آینـﮥ چشم من ببین


تا با خبر ز عالم بالا كنم تو را


مستانه كاش در حرم و دیر بگذری


تا قبله گاه مؤمن و ترسا كنم تو را


خواهم شبی نقاب ز رویت برافكنم


خورشید كعبه، ماه كلیسا كنم تو را


گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من


چندین هزار سلسله در پا كنم تو را


طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند


یكجا فدای قامت رعنا كنم تو را


زیبا شود به كارگِه عشق كار من


هر گه نظر به صورت زیبا كنم تو را


رسوای عالمی شدم از شور عاشقی


ترسم خدا نخواسته رسوا كنم تو را

 

فروغی بسطامی 

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

یک شب آخر دامن آه سحر خواهم گرفت


داد خود را زان مه بیدادگر خواهم گرفت


چشم گریان را به طوفان بلا خواهم سپرد


نوک مژگان را به خوناب جگر خواهم گرفت


نعره ها خواهم زد ودر بحر وبر خواهم فتاد


شعله ها خواهم شد ودر خشک وتر خواهم گرفت


انتقامم را ز زلفش موبه مو خواهم کشید


آرزویم را ز لعلش سر به سر خواهم گرفت


یا به زندان فراقش بی نشان خواهم شدن


یا گریبان وصالش بی خبر خواهم گرفت


یا بهار عمر من رو به خزان خواهد نهاد


یا نهال قامت او را به بر خواهم گرفت


یا به پایش نقد جان بی گفت وگو خواهم فشاند


یا زدستش آستین بر چشم تر خواهم گرفت


یا به حاجت دربرش دست طلب خواهم گشود


یا به حجت از درش راه سفر خواهم گرفت


یا لبانش را زلب همچون شکر خواهم مکید


یا میانش را به بر همچون کمر خواهم گرفت


گر نخواهد داد من امروز داد،آن شاه حسن


دامنش فردا به نزد دادگر خواهم گرفت


باز اگر بر منظرش روزی نظر خواهم فکند.


کام چندین ساله را از یک نظر خواهم گرفت

 

فروغی بسطامی

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

من که مشتاقم به جان برگشته مژگان تو را


هوشیاری مشکل است البته مستان تو را


گر بدینسان نرگس مست تو ساغر می‌دهد.


بهر حور از دست نتوان داد دامان تو را


وعده فردای زاهد قسمت امروز نیست


کاو به خاطر آورد خاطر پریشان تو را


جز سر زلف پریشانت نمی‌بینم کسی


سالها بیهوده رفتم خاک میدان تو را


ای دریغ از تیغ ابرویت که خون غیر ریخت


صبح‌دم بیند اگر چاک گریبان تو را


هرگز از جیب فلک سر بر نیارد آفتاب


گر بر افشانند زلف عنبر افشان تو را


دامن آفاق را پر عنبر سارا کنند.


تا به کام دل نبوسم لعل خندان تو را


چشم گریان مرا از گریه نتوان منع کرد.


ترسم آسیبی رسد شمع شبستان تو را


آه سوزان را فروغی اندکی آهسته تر

فروغی بسطامی

♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣♣

 

تا صورت زیبای تو از پرده عیان شد.


یک باره پری از نظر خلق نهان شد.


گر مطرب عشاق تویی رقص توان کرد.


ور ساقی مشتاق تویی مست توان کرد.


گیسوی دلاویز تو زنجیر جنون گشت


بالای بلا خیز تو آشوب جهان شد.


نقدی که به بازار تو بردیم تلف گشت


سودی که ز سودای تو کردیم زیان شد.


جان از الم هجر تو بی صبر و سکوت گشت


تن از ستم عشق تو بی تاب و توان شد.


هم قاصد جانان سبک از راه نیامد.


هم جان گرانمایه به تن سخت گران شد.


چشمم همه دم در ره آن ماه گهر ریخت


اشکم همه جا در پی آن سرو روان شد.

 

فروغی بسطامی

 

 

 


 باران میبارد به حرمت کداممان نمیدانم!

من همین قدر میدانم باران ،صدای پای اجابت است ...

همین اندازه می دانم که  صدای پای خداست...

و خدا با همه ی جبروتش ناز میخرد...

نمیدانم شاید هم  دلی در این حوالی گفته باشد دوستت دارم

            


تاريخ : دوشنبه 03 آذر 1393 | 07:35 | نويسنده : behrooz24
تاريخ : دوشنبه 03 آذر 1393 | 07:25 | نويسنده : behrooz24
 

 


تاريخ : دوشنبه 03 آذر 1393 | 07:25 | نويسنده : behrooz24

  


تاريخ : دوشنبه 03 آذر 1393 | 07:25 | نويسنده : behrooz24
اگر بخواهید می توانید عمر خود را نامحدود کنید  و سقفی برای 

    آن تعیین نکنید. 

تنها کافیست محدودیتها را بشکنید و روند زندگی خود را تغییر 

    دهید و آن را در میان همه مردم جهان جای بیندازید. 

یکی پس از دیگری از این مسیر دنباله روی خواهند کرد. 

 زیرا وقتی فردی انتظاراتش را از زندگی ناچیز کند، با باورهای 

    تازه و جدید و ایجاد احساس در مورد آنها به انتظاراتش می رسد. 

بدن شما به هر وضعیتی که بخواهید تغییر می یابد. 

 تنها کافیست که عشق و قدر شناسی داشته باشید.


تاريخ : دوشنبه 03 آذر 1393 | 07:25 | نويسنده : behrooz24

   


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران