هزینه ثبت نام 4.000 تومان + به ازای هریک از همراهان 3.000 تومان
21مهر 94تا 4ابان94 کارت 42.000 تومان + هزینه ثبت نام 7.000 تومان
آگهی دعوت به همکاری بانک صادرات ایران
دانلود نمونه سوالات استخدامی بانک صادرات
کارت ورود به جلسه آزمون های ادواری سازمان فنی و حرفه ای
کارت ورود به جلسه آزمون های ادواری، صنعت ساختمان و صنایع دستی آزمون 23 مهر نتیجه: 2 آبان
کارت ورود به جلسه آزمون هماهنگ مرحله پنجم آزمون 24 مهر نتیجه: 8 ابان
تمدید حذف و اضافه دانشگاه پیام نور از 13تا20مهر 94 تمدید تا 26مهر
سایت رسمی دانشگاه پیام نور (لینک ۱)
سایت رسمی دانشگاه پیام نور (لینک ۲)
برنامه کلاسی دانشگاه پیام نور برنامه کلاسی دانشگاه پیام نور
خوب من! عشق همین نیست که می پنداری
دوست دارم که به این وسوسه تن نسپاری
می رسد آخر این جاده به تشویش و جنون
بهتر آن است در این راه قدم نگذاری
عشق یعنی که خودت را به کناری بِنَهی
مثل موج آن طرفِ خویش قدم برداری
عشق یعنی نه شبت چون شب و ، نه روزت روز
گامی آن سو تر از این دایره ی تکراری
یک نفر پیش تر از تو، به من این را آموخت
مثل یک سنگ شوم ، با همه ی دشواری!
«سهیل محمودی»
دوستان! وقت عصیرست و کباب
راه را گرد نشاندهست سحاب
سوی رز باید رفتن به صبوح
خویشتن کردن مستان و خراب
نیمجوشیده عصیر از سر خم
درکشیدن، که چنینست صواب
رادمردان را هنگام عصیر
شاید ار مینبود صافی و ناب
تا دو سه روز درین سایهٔ رز
آب انگور گساریم به آب
بفروزیم همی آتش رز
گسترانیم بر او سرخ کباب
تاک رز باشدمان شاسپرم
برگ رز باشد دستار شراب
نقل ما خوشهٔ انگور بود
از بر سر بر چون پرعقاب
بانگ جوشیدن می باشدمان
نالهٔ بر بط و طنبور و رباب
«منوچهر دامغانی »
--------------------------------------------------------------------------
در خمار می دوشینم ای نیک حبیب
آب انگور دو سالینهم فرموده طبیب
آب انگور فرازآور یا خون مویز
که مویز ای عجبی هست به انگور قریب
شود انگور زبیب آنگه کش خشک کنی
چون بیاغاری انگور شود، خشک زبیب
این زبیب ای عجبی مردهٔ انگور بود
چون ورا تر کنی زنده شود اینت غریب
می بباید که کند مستی و بیدار کند
چه مویزی و چه انگوری، ای نیک حبیب
ما بسازیم یکی مجلس، امروزین روز
چون برون آید از مسجد آدینه خطیب
بنشینیم همه عاشق و معشوق به هم
نه ملامتگر ما را و نه نظاره رقیب
می دیرینه گساریم به فرعونی جام
از کف سیم بناگوشی با کف خضیب
جرعه برخاک همیریزیم از جام شراب
جرعه بر خاک همیریزد آزاده ادیب
ناجوانمردی بسیار بود، چون نبود
خاک را از قدح مرد جوانمرد نصیب
«منوچهر دامغانی »
----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آمد شب و از خواب مرا رنج و عذابست
ای دوست بیار آنچه مرا داروی خوابست
چه مرده و چه خفته که بیدار نباشی
آن را چه دلیل آری و این را چه جوابست
من جهد کنم بیاجل خویش نمیرم
در مردن بیهوده، چه مزد و چه ثوابست
من خواب ز دیده به می ناب ربایم
آری عدوی خواب جوانان می نابست
سختم عجب آید که چگونه بردش خواب
آن را که به کاخ اندر یک شیشه شرابست
وین نیز عبجتر که خورد باده نه بر چنگ
بینغمهٔ چنگش به می ناب شتابست
اسبی که صفیرش نزنی مینخورد آب
نی مرد کم از اسب و نه می کمتر از آبست
در مجلس احرار سه چیزست و فزون به
وان هر سه شرابست و ربابست و کبابست
نه نقل بود ما را، نی دفتر و نی نرد
وان هر سه بدین مجلس ما در، نه صوابست
دفتر به دبستان بود و نقل به بازار
وین نرد به جایی که خرابات خرابست
ما مرد شرابیم و کبابیم و ربابیم
خوشا که شرابست و کبابست و ربابست
«منوچهر دامغانی »
------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چرخست ولیکن نه درو طالع نحسست
خلدست ولیکن نه درو جوی عقارست
چون ابروی معشوقان با طاق و رواقست
چون روی پریرویان با رنگ و نگارست
بازیگه شمس و قمر و ببر و هزبرست
منزلگه جود و کرم و حلم و وقارست
از روی سلاطینش هر روز بساطست
وز بوسهٔ شاهانش هر روز نثارست
«منوچهر دامغانی »
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
می بر کف من نه که طرب را سبب اینست
آرام من و مونس من روز و شب اینست
تریاق بزرگست و شفای همه غمها
نزدیک خردمندان می را لقب اینست
بی می نتوان کردن شادی و طرب هیچ
زیرا که بدین گیتی اصل طرب اینست
معجون مفرح بود این تنگدلان را
مر بی سلبان را به زمستان سلب اینست
ای آنکه نخوردستی می گر بچشی زان
سوگند خوری، گویی: شهد و رطب اینست
میگیر و عطا ورز و نکو گوی و نکو خواه
اینست کریمی و طریق ادب اینست
«منوچهر دامغانی »
مثل هر شب هوس عشق خودت زد به سرم
چنــد ساعت شده از زندگیــــم بی خبرم
این همه فاصله ، ده جاده و صد ریل قطار
بال پــرواز دلـــم کــــو که به سویت بپرم؟
از همان لحظه که تو رفتی و من ماندم و من
بین این قافیــه ها گــم شده و در به درم
تا نشستم غزلی تازه سرودم که مگر
این همه فاصله کوتـــاه شود در نظرم
بسته بسته کدئین خوردم و عاقل نشدم
پدر عشـــق بسوزد کـــه درآمد پدرم
بی تو دنیا به درک، بی تو جهنم به درک
کفــر مطلق شده ام دایره ای بی وَتَرم
من خدای غزل ناب نگاهت شده ام
از رگ گردن تــو من به تو نزدیک ترم
«امید صباغ نو»
سعی کن وقت بی کسی هایت، گاه لبخند کوچکی بزنی
فکر فردای پیری ات هم باش، گریه هم می کنی قناعت کن
زندگی می رود به سمت جلو، تو ولی می روی به سمت عقب!
شده ای عضوِ تیم تک نفره، پس خودت از خودت حمایت کن
بین تن های خالی از دل خوش، هی خودت را بگیر در بغلت
دزدکی با خودت برو بیرون، و به تنهایی ات خیانت کن!
گرچه خو کرده ای به تنهایی،گرچه این اختیار را داری
گاه و بی گاه لذت غم را با رفیقانِ خویش قسمت کن
شعر، تنها دلیلِ تنهایی ست؛ هر زمان خسته شد دلت، برگرد
ماشه را سمت دفترت بچکان، شعر را تا همیشه راحت کن!
"امید صباغ نو"
می سوزم و عطر یادهای تو را می دهم
عطر بال پرنده ای تازه سال
که به اشتیاق قوس قزح پر گرفت
و به خانه خود برنگشت
یادهای تو دریاست
و من نهنگ گمشده ای
که در پی قوئی
در جویی غرق شد .
یادهای تو بارانی سرکش است
که به اشتیاق دهانم مست می کند.
و سر
به شیشه آسمان می کوبد .
صبحی ژاله بار است
که می بارد بر من
بیدارم می کند.
و آفتاب
چشم گشوده به من
صبح به خیر می گوید.
« شمس لنگرودی»
در نگاهت رنگ آرامش نمایان می شود.
آه می ترسم که دارد باز طوفان می شود.
آرزوهایم همین کاخــی کـــه برپا کرده ام
زیر آن طوفان سنگین سخت ویران می شود.
خوب می دانم که یک شب در طلسم دست تو
دامن پرهیـــز من تسلیـم شیطان می شود.
آنچه از سیمای من پیداست غیر از درد نیست
گرچـه گاهی پشت یک لبخند پنهان می شود.
عاقبت یک روز می بینی که در میدان شهر
یک نفر با خاطراتش تیـر باران می شود.
«محمد سلمانی »
--------------------------------------------------------------------------------
اگر چه بین من و تو هنوز دیوار است
ولی برای رسیدن بهانه بسیار است
بـــــرآن سریــم کزین قصـــــه دست برداریم
مگر عزیز من ! این عشق دست بردار است
کسی به جز خودم ای خوب من چه می داند.
کـــه از تــــو – از تو بریدن چقدر دشوار است
مخــــواه مصلحت اندیش و منطقـــی باشم
نمی شود به خدا ، پای عشق در کار است
تـــو از سلاله ی سوداگران کشمیری
که شال ناز تورا شاعری خریدار است
در آستانـــه رفتـــن در امتداد غــــروب
دعای من به تو تنها خدا نگهدار است
کسی پس از تو خودش را به دار خواهد زد.
کـــه در گزینش این انتخـــاب ناچـــار است
همان غروب غریبانه گریه خواهی کرد.
برای خاطره هایـــی کــه زیرآوار است
«محمد سلمانی »
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
آسمان آبــی عرفــان من چشمان توست
اختر تابنده ی کیهان من چشمان توست
در حضور چشم هایت عشق معنا می شود
اولین درس دبیرستــان من چشمان توست
در بیابانی کـه خورشیدش قیامت می کند
سایبان ظهر تابستان من چشمان توست
در غـــزل وقتــی کـه از آیینه صحبت می شود.
بی گمان انگیزه ی پنهان من چشمان توست
من پر از هیچــم پر از کفـرم پر از شرکم ولی
نقطه های روشن ایمان من چشمان توست
در شبستانــی کــه صد سودابــه حیران من اند.
جام راز آلوده ی چشمان من ، چشمان توست
باز می پرسی که دردت چیست؟ بنشین گوش کن!
درد من ، این درد بــی درمــان من چشمــــان توست
«محمد سلمانی »